طبق تاپیکای قبلم رفتم مشهد الان خونم ولی توشهرمشهد ی موکبی بود وایسادیم پسرم گفت مامان اون دوتا مردارومیبینی لباسشون سفیده جفتم نه کو گفت اینا که خم شدن گفتم نه بابا بیخواب شذی میاد جلو چشمت داشت باهاشون حرف میزد ازش پرسیده بود تو کی هستی گفته بود من ازجای خیلی دورمیام مگع کسی بمیره بیاد اونجا بعدش پسرم پرسیده بود چرافقط من میتونم ببینمت گفت چیزی نگفته بعدش من گفتم مامان من باورنمیکنم گفت مامان این اقاهه گفته ب مامانت بگو کم بگه باورندارم بعدش من گفتم مامان بگو بسم الله پسرم خواسته بگه گفته نه نه نه نگو بعد گفت غیب شده عین ی اردبپاشی رواسمون بعدش جلویه پارک وایسادیم گفت دوتازن باشال گردن سفید یکیشون چادر سفید و یکی دیگه چادرسیاه دیدم بنظرتون چیه
اصن مگه میشه فرشته یاهرچیزی با بسم الله بره