الان دقیقا ۱۰ سال میگذره ازدواج کرده ، بعضی وقتا یه کارایی میکرد که باهاش رفت و آمد کم کردیم
یکمم حسوده و دوست نداره کسی ازش بالاتر باشه
یه بنده خدایی تو فامیل خونه خریده بود جلو ما گفت خوبه ملت با ارثی که میگیرن میخرن
خلاصه میاد رد میشه از جلو خونمون ، ویلایی هست حیاطمون زیاد بزرگ نیست که ماشین بره توش
اگه ببینه ماشین جلو در نیست پیام میده کجایی خونه نیستی
بابامم کارمنده ساعت ورود و خروجش رو میدونه
جوابشو نمیده ، میترسه ما رفته باشیم تفریح و مسافرت
قبلا هم رفته بودیم مسافرت رفته بود محل کار بابام پرسیده بود فهمید رفتیم مسافرت