2777
2789
عنوان

دم دمای صبح بیایین خاطرات ترسناک رو بگیم

| مشاهده متن کامل بحث + 326 بازدید | 43 پست

آره درسته هست و واقعیه از انواع مختلف هستش 

عمری ک اجل در عقبش می‌تازد هرکس که غم و غصه خورد می‌بازد پس غصه و اندوه چرا ای عاقل دنیا ب دمی دنیا کار تو را میسازد & زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست آنقدر سیر بخند که ندانی غم چیست &هرکسی را محرم اسرار و تنهایی ندان سایه همراه تو می‌آید ولی همراه نیست.&گوش خر کوتاه کردی اسب شد آیا مگر؟جان من ذاتیست بعضی ویژگی های بشر

یه دفعه دیگه فق منو مامانم خونه بودیم خاهرم رفته بود بیرون رفتم حموم بعد چند دقیقه خاهرم اومد پشت در باهام صحبت کرد از حموم که در اومدم به مامانم گفتم پس خاهرم کو گفت اصلا نیومده هنوز 

خیلی برام اتفاق افتاده از این چیزا 

🌸✨

بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.

تو آشپزخونه بودم دو دفعه کاسه از رو اپن تکون خورد جا به جا شد جلو چشم خودم اپن حالا کج هم نیست صاف خ ...

این جور چیزها زیادن 

عمری ک اجل در عقبش می‌تازد هرکس که غم و غصه خورد می‌بازد پس غصه و اندوه چرا ای عاقل دنیا ب دمی دنیا کار تو را میسازد & زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست آنقدر سیر بخند که ندانی غم چیست &هرکسی را محرم اسرار و تنهایی ندان سایه همراه تو می‌آید ولی همراه نیست.&گوش خر کوتاه کردی اسب شد آیا مگر؟جان من ذاتیست بعضی ویژگی های بشر

واسه من سنگ ریزه انداختن

قدیما که مجرد بودم ،، با داداشام  با موتور به جایی میرفتیم که یک جاده ای تو مسیر بود که دو طرفش باغ اینا بود و جاده هم باریک بود از اونجا که رد شدیم ساعت ۱۱شب بود دنبالمون سنگ های خاکی هستن کلوخ میگن فکر کنم تند تند با شتاب دنبالمون از هر دو طرف پرت شد سرعت پرتاب سنگ ها جوری بود که مشخص بود کار آدم نیست 

💚🌱

خاطره ترسناک زیاد دارم‌

یه بار که رفته بودیم مسافرت توی هتل چند روزی قرار بود بمونیم با خانواده و روز اول همه چیز عادی گذشت و روز دوم که رسید توی راهرو هتل بودم و یه دختر همسن خودمم اونجا بود و به خودم اومدم دیدم باهاش دوست شدم و کلی بگو بخند و همچی خیلی خوب بود حتا خانواده هامون ام باهم دوست شدن و باهم توی هتل در رفت و آمد بودیم و حتا اینکه اونا اتاق روبه رویی‌ ما بودن دو روز بعدش که من و اون دختره خیلی صمیمی شدیم شماره هامون ام به هم داده بودیم و از همه مهم تر بهم یه گردنبد خاص و عجیب داده بود و وقتی ام هتل نبودیم باهم صحبت میکردیم...روز آخر سفرمون رسید و قرار بود اتاقمون تحویل بدیم و برگردیم و قبل از اینکه وسایلامون جمع کنیم رفتیم تا از اون خانواده خداحافظی کنیم و در زدیم اما هیچکس جواب نداد و در قفل نبود در باز کردیم و رفتیم داخل دیدیم اتاق کاملا خالیه انگار ماه هاست کسی اینجا نیومده خیلی تعجب کردیم و وقتی از کارکن های هتل پرسیدیم گفتن خیلی وقته که اون اتاقو به کسی ندادن و هیچکس توی اتاق نیست و ما مات و مبهوت داشتیم نگاه میکردیم...زنگ زدم به شمارش که قبلا باهم صحبت کردیم اما انگار اون شماره اصلا وجود نداشت و هیچکس بجز ما اون خانواده رو ندیده بود...خلاصه که نتونستم ازش خدافظی کنم اما گردنبدش هنوز پیشمه

یه دفعه دیگه فق منو مامانم خونه بودیم خاهرم رفته بود بیرون رفتم حموم بعد چند دقیقه خاهرم اومد پشت در ...

آره دقیقا  منم یبار تو آشپزخونه داشتم ظرف میشستم صدای شوهرم از اتاقی که حیاط خلوت توشه اومد گفتم چرا انقد زود اومدی و بی سرو صدا جواب داد کارام زود تموم شد بعد که منتظر موندم هیچ صدایی نیومد دیدم نیست زنگ زدم گفتم چرا رفتی گفت کجا رفتم گفتم همین الان اومده بودی خب ،شوهرم برای اینکه نترسم گفت آره فلانی زنگ زد کاری پیش اومد ،،و گفت الان سریع میام و زود اومد یکی دو هفته بعدش بهم گفت که من اون روز نبودم اینجوری گفتم تا نترسی 

💚🌱

خاطره ترسناک زیاد دارم‌یه بار که رفته بودیم مسافرت توی هتل چند روزی قرار بود بمونیم با خانواده و روز ...

خوشبحالت من شنیدم اگه مال جن خوب باشع برات برکت و شانس میاره

تازه جاهایی که رفتو امد زیاد از این چیزا هست

🌸✨

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792