من دانشجو بودم خواهرم بچه دار شد
خواهرم شاغل بود
مامانم یه مغازه کوچیک داشت خرج زندگیمون از اون بود
بخاطر اینکه مامانم بره مغازه
خودم بچه داری کردم براش
اما بار ها داخل دعوا بهم گفته تو به اندازه پی پی بچم هم برام ارزش نداری
خود خواهر زادم الان یازده سالشه
چند وقت پیش یه چیزی بم گفت (بخاطر بیماریم) خیلی دلم شکست
آخه بخاطر نگه داشتن بچش مجبور بودم خونه نشین شم
نه شغلی نه هدفی هیچ نداشتم
همونجا بود که از تو خونه موندن دچار بیماری وسواس شدم.