دایی من وض مالیش عالیه دوتا بچه ۲۰ و ۱۷ داره
زنشم خوبه .....۲۲ ساله ازدواج کردن
امروز اومد اینجا شوهرم هم نبود رفته بود جایی
چایی دم کردم نشستیم تو بالکن هی داشتیم برنامه ریزی میکردیم آخر شهریور بریم چالوس (ویلا دارن)
گفت ی چیزی بهت بگم ..دایی پشیمونم ..گفتم واس چی
گفت از ازدواجم ...گفتم حالا چیشده الان یادت افتاده
گفت الان یادم نیوفتاده بچه اولم دنیا اومد پشیمونیم همونجا بود (گریه میکرد آروم آروم) گفتم ینی تو ۲۰ ساله پشیمونی
گفت آره ..اشتباه کردم این زنو گرفتم ..منم ب شوخی گفتم ای کلک نکنه میخوای زن بگیری
گفت ن بابا مث خر تو این زندگی موندم حالا یه بدبختی دیگه رو خودم سوار کنم ...😕😕😕اشکاشو پاکرد و گفت نگی به کسی ...من که جز سکوت حرفی نداشتم ..حالا من فکرد میکردم دایم خیلی خوشبخته ..پرام ریخته ...خلاصه منم شتر دیدم ندیدم ...خواستم بگم حسرت زندگی دیگران نخورید