شوهرم صبح ده و نیم گف برم به مامانم سر بزنم از خونه بیرون رفت .... ۱۲ یه زنگ زد ..بعد گوشیش خاموش شد ....
ساعت ۶ زنگ زدم خونه شون مامانش گفتم مریض بود گفتم خوبی شوهرم نیومده ناهارم نخورده گف آره رفتیم دکتر رفته داروهام بگیره....بعد شوهرم از خونه مامانش زنگ زد گف میخایم بریم سی تی اسکن بیمارستان .....آخه مگه میشه شوهر من اینقد پیگیر بشه یه شبه
گفتم نمیای خونه ؟ گف نه دیگه میای بریم؟ گفتم مگه چی شده اینقد فوریه مردنیه؟ قطع کردم بعد دوباره زنگ زدم گفتم بیا من واحبم
... که با اصرار خودم پاشد اومد خونه سه چهار بار زنگ زدم به خونشون مامانش فهمید گفتم گوشی بده به مامانت میخام باهاش صحبت کنم گف چیکار داری گفتم بیا دیگه نمیای برم خونه مامانم اینا
نه ببخشیدی نه اره میام خدا از پریروز میگه تو چرا به مامان من زنگ نمیزنی امروز از قصد ش این کار کرده فک میکنم که من به مامانش زنگ بزنم ......
مامانش فهمید ما باهم دعوا کردیم زنگ زد گوشی من بیشعور