نیمهشب بود. پسری تنها توی خونهی قدیمیشون خوابیده بود. صدای چکهی آب از آشپزخونه میاومد. بلند شد بره شیر رو ببنده. وقتی رسید، دید که شیر خشک بود... ولی کف آشپزخونه خیسه. خم شد، دست زد… خون بود.
همون لحظه حس کرد کسی پشت سرشه. برگشت… مادرش بود! با صورتی سفید، چشمای خالی و یه چاقوی خونی تو دست. آروم گفت:
«پسرم، تازه بیدار شدی؟ ما همه این پایین منتظرت بودیم…»
چراغ یه لحظه خاموش و روشن شد. زمین ترک برداشت و صدای نالهی چندتا آدم از زیر خونآلود خونه بلند شد.
پسر جیغ زد… ولی هیچ صدایی درنیومد.
خوب بخوابی 😃