دوست عزیز همین حس ناامیدی ازخدا شمارو زمین زده
خداخودش گفته به من گمان خوب داشته باشید
امتحانش که صررنداره
بنده خدایی خونه پدرش بود ۳۷ساله همش نالان وگریان ازاقبال بدش
باهمه بداخلاق دیگه کفرمیگفت
حتی لب بع نذری نمیزد
یه جایی رسید به خودش گفت بسه،شایداصلاسرنوشت من اینه،کافیه محض رضای خدابسه
تاکی بااین حالم باخداهم دشمنی کنم
توخلوتش رفت استغفار
بلندشد تواین سن رفت مدیریت دانشگاه پیامنوراسم نوشت
این دخترپدر نداشت وضع مالی خوبی نداشت توی شهرخیلی کوچیک ومحروم
خلاصه خودشوبادرس سرگرم کرده بودخیلی چهره اش شاداب شده بود
میگفت دیگه قسمت هرکی یه جوره من ناانیدنیستم ناشکرنیستم
دوست گلم زد ویکی دوسال بعد توی ختم اقوامشون پسری که فامیل دورشون بود بارهااین دخترودیده بود امانمیرفت سمتش
گفت الا وبلا من اینومیخوام
حالا پسره کی بود ۴،۵سال کوچکتراز خودش صاحب لنج🙂
ازدواج کردن الانم یه پسر۴ساله دارن
من وشما کی باشیم تعیین وتکلیف برای خداکنیم
فرداجمعه است سجاده بنداز قبل ظهر استغفارکن نمازجعفرطیار راحته بخون
هیچی ازش نخواه فقط بگوببخش گمان بدی بهت داشتم
ویاعلی بگوبرنامه زندگی بچین