مامانم کاملا شخصیتم رو خورد کرد رفتم گفتم پیشه رفتم بیرون یک دونه تیغ بخرم گفت ن پول نیاوردم گفتم باشه گفت برو من نرفتم نشستم چون خیلی تو داشت شروع میشد ازم بشکونم گرفت گفت برو کیک بردار😐😫
من هیچی نگفتم تو جمع همش ازم فراری هست و دوست نداره پیشش باشم بعد دست به سینه وایساده بودم داشتم با یکی از دوستاش حرف میزدم محکم زد رو دستم رفت بدبخت دوستش خشکش زده بود به زور خودشو جمع کرد بعد تو راه برگشت دوستش که یک دو نه دختر داره و میدونه ما رو میخواست بگه با من خوب باشه گفت پسرتون خیلی دوست داری گفت آره گفت ولی اون ول میکنه میره بازنش ولی دختر می مونه و ..... داست نصیحت میکرد که مامانم حرفشو قطع کرد گفت خدا کنه خدا بهت پسر بده لذتش رو بچشی بدونی چه نعمتی عه
یارو دیگه حرف نزد تا آخر را جب این موضوع