زن داداش خالم و با شوهرش اومده بودن بعد دختر خاله ... منم با همون برادر شوهر خالم قبلا نامزد بودن بعد امروز اومدن بودن اوجا الان که دختر خالم شوهر داره بعد امروز من گفتم ای بابا اینهمه به خودمون رسیدیم زودم رفتن مهمونا
بعد ناراحت شده میگه چرا جلوی شوهرم گفتی الان غیرتی میشه
اصلا من همه رو گفتم بعد آنقدر بعم بد و بیراه گفت باورتون نمیشه منم گریم گرفته بود یواشکی که اون نفهمه که من ناراحت شدم
بعد باهاش یکم سنگین بودم که یه روز رفتیم خونشون مثلا از دلم درآورد منم دیگه گفتم بزار کشش ندم
حالا با من شوخیای بد بد میکنه چمیدونم میگه بگو وانت اونجای مامانت اصلا یه کارایی. منم باهاش یه شوخی بد کردم تا حالش جا بیاد از این کارا نکنه
حالا من مثلا تو گروه عکس خودمو تو مهمونی دوستام گزاشتم گفتم مثلا آره رفتیم و اینا بعد دیده جواب نمیده از حسودیش
به نظرتون چی کار کنم منم حرص شو دارارم خیلی دارم حرص میخورم الانه که سکته کنم