من معتقدم ک مامانم حیف شد مامانمم افسردگی گرفته دیگه
مامانم خیلی خوشگله خیلی باشخصیته خیلی مودبه مهربونه
بابام تنبل بوده درست حسابی کار نکرده منو خواهرم از ۱۸ سالگی خودمون سرکار رفتیم و خرجمونو میدادیم
بابام هیچ خرجی نداده
همش تو اتاقشه
کلا دوس نداره مارو
بچه ک بودم من خیلی شیطون بودم باهاش خونه تنها بودم یادمه لباس پوشید دست منو میکشید میگفت میبرمت پرورشگاه یا یبار بچههه بودم ۷ سالم بود بهم گقت هرزه من هنوز یادمه با ۲۴ سال سن و واقعا من و خواهرم خیلی ازش بدمون میاد خیلی زیاد درستم نشد این حسه
اگه بیرون میرفتیم با دوستامون یکم دیر میومدیم میگفت ابروی منو بردید و فلان
یبارم گفت من همینم کارامو کردم دیگه وقت استراحتمه خم تون ب فکر باشید
حرف جهیزیه خواهرم میشع میره تو اتاقش
من دلم واسه مامانم میسوزه بیچاره ن طعم عشقو چیشد ن زندگی راحت ن محبت از طرف شوهر
من کاری برای مامانم نمیتونم کنم فقط هرماه براش لباس و شال و کیف و کفش میخرم ک اونم اصرار میکنه ک نخرم چیزی
نمیدونم انگار دوس دارم یجوری کمبوداشو جبران کنم ولی بی فایدس
نامزدی خواهرم داشت بهم میخورد بابام خوشحال بود حدس زدم بخاطر جهیزیه خوشحال شده
من از بابام بدم میاد ولی جلو همه مجبورم بگم عاشقشم و چیزی از مشکلاتمون باهاش نگم ک فردا روزی کسی اینارو پتک نکنه بکوبه تو سرم