سال ها پیش پدر دوست من پیکان داشت از این آبی رنگای قدیمی
خونشونم جای خیلی خوبی نبود
هربار میرفتیم بیرون یکی آدرس محل زندگیشو میپرسید به دروغ یجای دیگه رو میگفت یا چندبار منو دید تو ماشین باباش روشو برگردوند و دستشو گذاشت روی صورتش تا نشناسمش
دل من انقدر شکست که حد نداشت
چون من عاشق شخصیت خودش بودم از بچگی
خیلی دختر قوی و بااراده ای بود همین منو از بچگیامون جذبش کرده بود
با اینکه حسابدار جای خوبی شد ولی باز بخاطر محل زندگی و ... همیشه خجالت میکشید
بعدها که بزرگتر شدیم چندبار توی هیئت ها دیدمش هربار میخواستم برم سمتش معاشرت کنم روشو برمیگردوند چون بخاطر همین موضوعات ازم خجالت میکشید
منم بهم برخورد کلا کشیدم کنار گفتم لابد اینطوری راحت تره اذیتش نکنم
خواستم بگم دوست اگه خوب باشه خواستگار اگه خوب باشه عاشق و شیفته ی خودت میشه نه شغل و درآمد و خونه و ماشین بابات 🙂