دیگه واقعا مخم نمیکشید
خوابم میومد هی سر صدا پیش پنجره اتاقم میکردن
گرمم بود اتاقم هم کولر نداره
مجبورم پنجره رو باز بزارم
پسره هی جیغی میکشید انگار نه انگار مردم خوابیدن
خواهرم هم امشب اومده خونمون از ترس اون چیزی نگفتم بهشون که اون فکر کنه خوابیدم
چون اگه بفهمه اذیت دارم میشم نمیزارن بخوابم بلند میشه پنجره رو باز میکنه داد میزنه سرشون دیگه چیزی نگفتم از ساعت یازده
تا چند دقیقه پیش دیگه حرصم دراومد خودم پاشدم 🙄
پنجره رو باز کردم گفتم بچه ها مگه نمیبینید برق های ما خاموشه یعنی میخوایم بخوابیم برید یجا دیگه حرف بزنید
پسره پرو میگه نه مگه بیکاریم برقای خونه شما رو دید بزنیم🥲😑😑
منم گفتم بیکار نبودید که نصف شب تو کوچه ویل نبودید صاحبم که ندارید جمعتون کنه
از همین الان به مادر های گرامی که بچه هاتون از صبح تا شب تو کوچه ویل هستن توله سگ هاتون رو فقط خودتون دوست دارید نه هیچکس دیگه اینو یادتون باشه.
تمام
ساعت هشت از کوچه بچه هاتون و جمع کنید فردا به بلایی سرشون میاد تازه صد صاحب پیدا میکنید