زیاد بد تعبیرش نکنید
خواب دیدم شوهرم منو و مادرمو رسوند مرکز استان مطب دکتری
وقت گرفته بودم بعد گفت کار دارم میام دنبالتون و رفت
دقیقا یادم نیست دکتر چی بود یا مو بود یا زنان آخه حامله ام ماه های آخرمه
بعد این دکتره هی مارو پیچوند موقعی که نوبتمون شد گفتن نوبت نگرفتین انگار نقشه بود
خلاصه ویزیت نکرد منو دیگه شب شده بود راه تا خونه هم زیاد نمیتونستیم تنهایی برگردیم
از فامیلا اونجا بودن قبلش زنگ زدیم گفتن ما رفتیم
زنگ زدم شوهرم برنداشت
زنگ زدم خواهرش گفت برو به سلامت همه چی نقشه بود داداشم تورو نمیخواد
منم قطع کردم عصبی بودم ولی خب ترس برم داشته بود
یهو یه پسری رد شد از کنارمون
گفتم بزار ازش بپرسم کجا میره رفتم در ماشینشو زدم گقتم کجا میری و فلان
گفت فلان جا که نزدیک خونه ما هم بود
گفت بیایید برسونمتون
سوار شدیم من رفتم جلو نشستم جالبه اصلا ازش نمیترسیدم
بعد گفت تازه از پیاده روی اربعین برگشتم
منم گفتم ماهم قراره بریم و خلاصه تعریف کردم چیشده
بعد مارو رسوند منم باز برگشتم خونمون منتظر شوهرم بودم بیاد دعوا کنم