دستش رو سمت گردنبندی برد و بلندش کرد...
گردنبندی با پلاک فیروزه ای رنگ که گل های سرخ و سفید، زیباییِ بینهایت خاصی به آن داده بود...
نگاهش رو بهم دوخت :
_ برگرد !
هیراد قفل زنجیر گردنبند را باز کرد و به آرامی دور گردنم انداخت...
بعد با لبخند نگاهش رو از آینه عطیقه فروشی بهم دوخت... من هم متقابل به چشماش خیره شدم.
نمیدونم چقدر این نگاه طولانی شد که صاحب فروشگاه گفت :
_ مطمئن نیستم با دونستن تاریخچه این گردنبند بازم دلتون بخواد بخریدش !
آیدی چنل رمان.✨ @kaferoman31