ملتمس و با چشمان اشک آلود به او خیره شدم:
_ هیراد من...
با صدای بلندی حرفمو قطع کرد:
_ اسم منو دیگه به زبونت نیار !
دوباره خواستم حرفی بزنم که گفت:
_ هیس... بزار حرفامو بهت بزنم و برم...
با چشمای اشکی بهش خیره شدم که با صدای خسته ای ادامه داد:
_ جوری منو زمین زدی که هیچکس تو این بیست و هفت-هشت سال زندگیم نتونسته بود... اینو بدون که نه میبخشمت نه فراموش میکنم...
دوست داری پا به یه داستان پر فراز و نشیب بزاری؟
ایدی چنل. @kaferoman31