پسری که با بیرحمی تموم ولم کرد
روزای اول میگفت قبله م تویی تموم زندگیمی دلم به بودنت خوشه
اما یهو کمرنگ شد محو شد و بهونه اورد که به مشکل خوردم
روزایی که باهاش بودم روزای خوبی بود .تشویقم کرد پیشرفت کنم شعرامو چاپ کنم
گاهی دوسه ساعت زنگ میزد حرف میزدیم راجبه پیشرفت
راجب اینکه چجوری قوی بشم
حرفاش قشنگ بود
منو تکون داد
هیچ وقت به خودم نمیرسیدم اما شروع کردم تغییرات ظاهری
تنها وجه مثبتش این بود که کاری کرد به خودم برسم و برنامه داشته باشم
اما ...یهو دستمو ول کرد انگاری که روی یه پل خراب ولم کرد و برگشت .من موندم و باقی راه
حتی توضیح اضافه هم نداد .دلم برا خودم میسوزه که انقدر بهش امیدوار بودم