لطفاً عین خواهر کوچکتر بهم کمک کنید از دیروز قلب درد گرفتم
ما ۵سال باهم بودیم مامانش دو سال نمیذاشت بهم برسیم کلی عذاب روحی به ما داد جوری که من هر شب گریه میکردم خودشم همینطور
۹ ماه پیش نامزد کردیم ۴ماهه عقدیم
ما قرار شده هر جور شده خونه بخریم منم واقعا تمام تلاشمو دارم میکنم از ۵صبح میرم سرکار تا برسم خونه میشه ۸شب
از کرج میرم تهران که بتونیم خونه بخریم
شما که دیگه باهاتون رودربایستی ندارم واقعا قصد من خرید خونست فقط نریم مستأجری عقب بیفتیم
مامانش فهمیده ما میخوایم بخریم پرش کرده که نههه خونه نخر میخواد بزنه به اسم خودش برو خونه رهن کن....انقد گفت گفت تا چند روز پیش یه بحثی کردیم اونجا حرفشو زد گفت خونه پولمون نمیرسه بخریم باید بریم رهن تو دنبال سهدنگی اول آخر میزنی به اسم خودت
منم آتیش گرفتم
چند روز بعدش خودش خیلی پشیمون شد از این حرفش گفت هر جور شده میخریم من اونروز این حرفو زدم از بس که مامانم گفته بود که نخر فاطمه میخواد ازت بگیره حرفش رفته بود روز مخم من میخواستم خودمو خالی کنم
منم بخشیدمش ولی خیلی دلم شکسته بود
تا پریشب که رفتیم بیرون همون اول بهم گقت مامانم گفته شام بیاید همین دیگه حرفی نمیزنم میخوای بریم نمیخوای نریم
بعد دیگه رفتیم یکم چرخیدیم من حالم بد بود هی گقت چیه چرا ناراحتی حرف بزن باهام ...
منم گفتم حالم بده دوسال عذابم داد همش تو سرمه هیچی نمیتونم فراموش کنم دست خودم نیست
دیدم میگه ازش بت ساختی برا خودت همش بهش فکر میکنی ولش کن از این حرفا..گقتم الان اینهمه دخالت میکنه بعدا دخالت میکنه باز هیچی بهش نمیگی عرضه نداری بهش بگی دخالت نکن توزندگی من
گفت من تو وقتی نیستی بهش میگم که دخالت نکن خیلیم بدتر گفتم بهش وقتی تو هستی نگفتم که خورد نشه سنش دوبرابر توئه دیگه هی لج منو درآورد منم ی مشت زدم تو دلش معدش درد گرفت
بعد برا من طلبکار شد خودش گفته بود حرف بزن حرفم زدم اینجوری شد ...بعد همون شب رفت خونه به بابام پیام داد که دنبال ضامن برای وام نباشید منم شنبه میخوام برم بانک باطل کنم
من فقط علت ناراحتیمو بهش گفتم الان دیروز هر چقدر زنگ میزدم نه جواب میداد نه پیام هیچی
دیروز ظهر مامانش زنگ زد بهم... ادامش پایین....