شاید باورتون نشه با شور و شوقی که قبلا داشتم از خواب بلند میشدم با انرژی تمام به کارهام میرسیدم و منتظر بودم همسرم بیاد چقدر خوب بود با هم میرفتیم خرید هر چی درد و دل داشتم بهش میگفتم ولی الان کوهی از غم درون دلم پر شده و با هیچ کس دیگه راحت نیستم کاش می شد هفته ای یکبار میومدن و به ما سر میزدن اموات ولی حیف...خدایا خیلی دلتنگم،،،خدایا دیگه کم آوردم کاش می شد خدا میگفت امتحان تموم شد شما از فردا پیش هم هستین ولی حیف...دلم برای دل تنگم میسوزه...دیگه این درد رو تا زمان مرگم باید به دل بکشم ،نگاه های بچه ها و نگاه های مردم که هر لحظه پشت سر آدم چی میخوان بگم،دلم پر از غمه،دیگه انگیزه از ندارم،کاش آدم پیش مرگ عزیزش باشه