من تنها زندگی میکنم قبل اینکه خونه اجاره کنم صاحب خونمون وصیت کرده بود وقتی مردم تو خونه خودم خاکم کنید حالاهم تو خونه خودش به خاک سپردنش وسط حیاط چندتا درخت بزرگ هم بالاسرش هست ولی شبها احساس میکنم روحش هنوز تو خونه باشه همیشه تو شبها برگهای درختای حیاط تکون میخوره یه وقتهایی هم صدا میاد احساس میکنم صدا وسایلا آشپزخونه جابه جا میشه یا لامپ خاموش روشن میشه چند ساعت پیش خواب بودم صدای زوزه باد میومد که وسط صدای باد یکی داشت قرآن میخوند همیشه گربه سیاه تو خونمونه منو یه جوری نگاه میکنه دیگه دارم شک میکنم که روحش منو نگاه میکنه هرجا میرم دنبالمه دیگه روم نمیشه لباسمم هم عوض کنم