باران میبارد، آرام و بیادعا، انگار آسمان هم دلش گرفته و دارد آهسته گریه میکند. شب، با آن سکوت سنگینش، در آغوش باران فرو رفته؛ و من، در این لحظهی خیس و خاموش، ایستادهام میان خاطراتی که مثل قطرههای باران، یکییکی بر دلم میافتند.
انگار زمان ایستاده. خیابانها خلوتاند، پنجرهها خاموش، و تنها صدای باران است که با ریتمی شاعرانه، روی سقفها و برگها مینوازد. هر قطره، قصهای دارد؛ قصهی دلتنگی، قصهی عشقهای ناتمام، قصهی حرفهایی که هیچوقت گفته نشدند.
در دل این شب بارانی، دلم میخواهد بنویسم؛ نه برای کسی، نه برای خوانده شدن. فقط برای خودم. برای آن بخش از روحم که همیشه در باران زندهتر است، لطیفتر، عاشقتر.
میدانم فردا آفتاب خواهد آمد، خیابانها خشک خواهند شد، و آدمها دوباره در هیاهوی روز گم میشوند. اما امشب، این شب بارانی، برای من جاودانه است. مثل صفحهای از یک رمان قدیمی، که هر بار ورقش میزنم، بوی خاطره میدهد.