دستانم را به سوی مرگ دراز میکنم
و فریاد میزنم لطفا مرا ببر
انگشتانم بند بند فرو میریزند
و مرا ترک میکنند
مرگ یک قدم نزدیک تر می اید
و به پاهایم خیره میشود
مانند تنه ی درختی به زمین میافتم
و بی حرکت میشوم
مرگ جلوتر امده
و لیوانی را جلوی دهانم میگیرد
جرعه جرعه مینوشم
و از دهان و بینی ام خون جاری میشود
همه جا تاریک میشود
و بینایی ام را از دست میدهم
مرگ را نزدیک تر از همیشه حس میکنم
تکانی به من میدهد که از اعماق وجود میلرزم
و دندان هایم بهم میخورند
دستش را روی شانه ام میگذارد و میخواهد بلندم کند
حالا سبک تر شده ای و دلبستگی هایت کمترحالا وقت رفتن است
فریاد میزنم نه میخواهم زندگی کنم
چون هنوز قلبی سالم دارم گوش هایم میشنوند
بازوهایی قوی دارم و ریه ایی که هوای تازه را مشتاقانه میپذیرد
نه هنوز وقت مردن نشده
تمسخر را در صدای مرگ احساس میکنم
ان زمان که نعمات بیشتری داشتی من را میطلبیدی
ولی الان چطور میخواهی زندگی کنی
تسلیم مرگ نمیشوم و با دندان به زمین میچسبم
با چشمان نابینایم به مرگ خیره میشوم
و میگویم
ان زمان تو را نمیدیدم ولی حالا میبینم