تا الان یکی دوبار خواهر و برادرم گفتن بیاین خونه باغما
نیومدن میگننمیتونیم و حوصله نداریم و حتی خودم با چشم خودم دیدم به دروغ میگفتن میریم فلان جا و نمیرفتن
اما هرهفته جمعه باید من دنبالشون را بیفتم برم خونه باغ خواهر مادرشوهرم
خیلییی زورم میاد مثلا ی روز خواهرم ب شوهرممیگفت پدر مادرت چرا نمیان شوهرممیگفت بخدا خوصله هیچ کجا رو ندارن پس چطور حوصله دارن هرجمعه پاشن بریم خونه باغ خواهرش
یا شوهرم میگفت بریم خونه باغ همسایه مادرشوهرم حاضر بود فورا یا بریم خونه دوستای شوهرم
من خیلیم دوس دارمنمیان اما اینکه انقدر تفاوت قائل میشن و شوهرمم نمیبینه دارم دیونه میشم