برادر من تاپیکت رو که خوندم رفتم سال 95
برادر منم پاشو کرد توی یه کفش که زن میخوام منم تویه یه جمع دوستانه یه دخترو دیدم اولش با مادرش حرف زدم گفت دخترم قصد نداره و این حرفا گفتم شما برادر منو ببینید بعد نه بگید خلاصه دیدن و گفتن فعلا باهم آشنا بشن تواون مدت کلی پول خرج شد یه روز میگفتن آره یه روز میگفتن نه ماهم دیگه شده بودیم انترشون بالاخره رسوندیم به عقد یه هفته بعداز عقد بود که شروع کردن بهانه گیری برات خلاصه کنم 130گرم طلا ده میلیون لباس به یه مراسم عقد پر خرج اونم سال 95
حق طلاق رو گرفت به بهانه ی اینکه بیاد زندگی کنه بازم فرستادیمشون مشهد اون موقع با هواپیما رفت و برگشت کلی هزینه از مشهد که برگشتن یه شب موند و فرداش از خونه فرار کرد همه چی رو برداشت برد
الآنم برادرم زن گرفت این از اون یکی بدتر فقط دیگه نمیتونیم حرف بزنیم چون میگن حتما شما بد هستین که عروس نمیتونید نگه دارید اینا رو گفتم که بدونی ما حماقت رو تا تهش رفتیم شما نکن به کارت برس به خودت بذار خدا کسی رو که لایقته سر راهت بذاره یه کم سنت بره بالا همین دخترو دیگه اصلا قبولی نمیکنی و به احساسات الانت میخندی خواهرانه گفتم از قبول کن