بعد یهو گفت ساعت ۹ اینا میخوایم بریم منم گفتم عه چرا انقدر زود گفت واسه صبحانه منم گفتم عهه پس من صبحونه خودم بیارم الان مامانم میگه نه زشت حرفت اینا فقط من میرم کلا نه مامانم میاد نه بابام بعد بهش گفتم عههه عمه منتظر بودم تعارف بزنی که نه نمیخواد و فلان چون مامانم اینطور گفته بعد دیگه دیوونه شدم گفتم حالا چیکار کنم بیارم یا نه بعد گفتم تصور کن فلاکس و تخم مرغ بگیرم دستم بیارم (یعنی شوخی کردم) الان به گوه خوردن افتادم جواب نمیده کلا😐😐