داداش همین طور میگفت و میگفت
من بلند شدم و نگاهی به خونه کردم در واقع بار اوب بود این خونه رو میدیدم از ۲ سال قبل که محمد به این خونه اسباب کشی کرده بود مهناز هیچ وقت مارو دعوت نکرده بود و یک باری که خودم تماس گرفتم که بیام گفته بود خونه نیست و بعدن خودش تماس میگیره و دعوت میکنه ، اما دیگه زنگ نزده بود
اون لحظه فکر کردم اصلا اخرین باری که مهناز خونه من اومده بود کی بود ؟ موقعی که باردار بود یعنی ۵ سال پیش !!
اخرین بارم اونو عید خونه مادرم دیده بودم
مهناز از اون مدل عروس هایی بود که به قول خودش اهل رفت و امد نبود البته فقط با فامیل شوهر !
هر چی بیشتر خونه رو نگاه میکردم بیشتر حالم بهم میخورد
اون خونه بالای ۱۵۰ متر بود بزرگ و کاملن شیک
تمام وسایل خونه نو و جدید بود اون وسایل رو تا الان خونه محمد ندیده بودم اما همه اون وسایل شیک بشدت کثیف بود
تموم خونه پر وسایل و لباس بود ، کف زمین اشغال ، اشپزخونه پر بود از ظرف و ...
برگشتم به پذیرایی
مامان میگفت : محمد پاشو پسرم بریم دنبال زنت تا دعوا بزرگ نشده
گفتم : مامان جان صبر کن الان اینا جفتشون عصبین ..فعلن وقت هست محمد داداش بیا بریم خونه مامان حرف میزنیم
- نمیام خواهر من کجا بیام ؟ بیام چی بگم ؟
ـ داداش جان شما بیا مگه نمیگی از دستش خسته شدم ؟ بیا خونه شب مام میایم میشینیم همه با هم حرف میزنیم چند روز به خودت و مهناز وقت بده یکم اروم بشید بعد تصمیم بگیریم
اون روز بلاخره محمد راضی شد و اومد خونه بابا
اما نه اون حرفی زد نه ما ..اون سکوت کرد و مام ترجیح دادیم چیزی نگیم تا اون اروم بشه و فکر کنه
۳ روز گذشت و مامان گفت محمد دیگه باید بری دنبال زنت و قرار شد شب محمد بره دنبال مهناز