2777
2789
عنوان

داستان خسته دل

226 بازدید | 18 پست

پارت اول 


هوای اول بهار بود و خواب لذت بخش شده بود اون روز دیرتر از همیشه از تخت بلند شدم .. بعد عید بود و من مشغول تمیز کاری روزانه خونه بودم که گوشیم زنگ زد ، شماره برادرم بود تعجب کردم ! سابقه نداشت داداش محمد اون وقت روز به من زنگ بزنه 

ناخوداگاه دلم ریخت و احساس بدی بهم دست داد 

سریع جواب دادم

ـ الو داداش سلام

صدای عصبی محمد به گوشم رسید ابجی سلام کجایی ؟

تمام تنم استرس شد و گفتم : داداش چی شده ؟ چرا صدات اینجوری...

حرفم رو قطع کرد

- پاشو بیا خونه ما به مامانم زنگ زدم زود باش

- اخه چرا

گوشی قطع شد و من مات و مبهوت موندم

سریع شماره مادر رو گرفتم و همزمان رفتم سمت اتاق

مادرم سریع جواب داد انگار اونم گوشی به دست بود

- الو مامان جان سلام 

- سلام مادر خوبی ؟ محمد زنگ زد گفت بیا اینجا یعنی وی شده مادر ؟ خبر داری ؟؟ یا خدااا

حتی مادرمم خبر نداشت ..قلبم بشدت میزد امابخاطر مادرم سعی کردم خودم رو خونسرد نشون بدم 

- مامان جان به منم زنگ زد نترس چیزی نشده من ازش پرسیدم گفت چیزی نشده نترس

- ای وای مادر ای وای یعنی بچم چش شده بود ؟ 

- مامان من حاضر شدم الان راه میفتم شما هم یه اژانس بگیر بیا خونه داداش خداخافظ

منتظر جواب مادرم نشدم قطع کردم سریع از خونه زدم بیرون 

اژانس نزدیک بودم رفتم و سوار اژانس شدم و حرکت کردم به سمت خونه برادرم


لطفن راجب اسم کاربریم سوال نپرسید 😘هر وقت تاپیک دعا میبینم همون لحظه دعاش میکنم  ،حتی اگر وارد تاپیک نشم

پارت ۲

تو مسیر مدام قران میخوندم و صلوات میفرستادم

هزار جور فکر و خیال به سرم میزد و حس میکردم قلبم داره از جا کنده میشه

چند بار به محمد زنگ زدم اما جواب نداد و استرسم بیشتر شد بلاخره رسیدم به خونش و زنگ اف اف رو زدم در باز شد و بدو رفتم سمت اسانسور

به محض بیرون اومدن از اسانسور گوش دادم ولی صدایی نبود در زدم و بعد چند دقیقه محمد در رو باز کرد

نگاهش کردم از اینکه سالم بود خدارو شکر کردم

- داداش چی شده ؟ ترور خدا بگو

- بیا تو 

- به محض اینکه پام رو گذاشتم داخل خونه تعجب کردم خونه که چی بگم بازار شام , اشفته بازاری بود که بیا و ببین

هنوز حرفی نزده بودم که دوباره صدای اف اف اومد 

محمد در رو زد

- مامان بود

- داداش چی شده ؟ خونه چرا اینجوریه ؟ خانمت کو؟

لطفن راجب اسم کاربریم سوال نپرسید 😘هر وقت تاپیک دعا میبینم همون لحظه دعاش میکنم  ،حتی اگر وارد تاپیک نشم

بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.

پارت ۳

- دعوا کردید ؟ چرا خونه رو به این روز انداختید ؟

محمد نشست رو مبل ، سرش رو تکیه داد و چشماش رو بست

خیلی اشفته بود و رنگش پریده بود

مادر در زد در رو براش باز کردم

ـ مریم مادر چی شده ؟ محمد کو ؟ مهناز کو ؟ چی شده؟

- مامان چیزی نیست بخدا نترس بیا تو بیا تو

مامان اومد تو و همون جلو در خشکش زد با دست زد تو صورتش و گفت : محمد مادر چی شده ؟ خونه رو دزد زده ؟ 

و رفت به سمت محمد

محمد پاشد و مادر رو بغل کرد و زد زیر گریه

ـ مادر بمیره برات چی شده ؟ مادر چرا گریه میکنی

خشکم زده بود اخه محمد اهل گریه و زاری نبود

لطفن راجب اسم کاربریم سوال نپرسید 😘هر وقت تاپیک دعا میبینم همون لحظه دعاش میکنم  ،حتی اگر وارد تاپیک نشم

سریع رفتم سمت اشپزخونه و ۲ تا ایوان اب اوردم 

حسابی ترسیده بودم و نمیفهمیدم چی شده

محمد نشست یکم اب خورد

مامان گفت : محمد مادر اروم شدی ؟ بگو مادر جون به لب شدیم بگو اصلا مهناز کو؟

- مامان دیگه اسم مهناز رو نیار دیگه هیچوقت اسمش رو نیار

- چرا مگه چی شده ؟ دعوا کردید؟ کدومتون خونه رو به این وضع انداخته ؟

محمد پوزخند زد : انداخته ؟ کسی یه روزه این کارو نکرده این وضعیت زندگی منه ،، وضعیت خونه منه . میبنی مادر ؟ این زنانگی و خونه داریشه..بخدا دارم دیوونه میشم 

- داداش جان چرا دعوا کردید ؟ بخاطر خونه و زندگی ؟ اصلا الان مهناز کجاست ؟

-:بیرونش کردم 

مادرم گفت : ای وای..ای وای این چه کاریه پسر من این چه کاریه ؟ مگه ادم سر این چیزا زنشو بیرون میکنه؟

محمد داد زد : مگه فقط اینه ؟ مامان این خونه زنیه که عاشق شوهر و بچه اشه ؟ خونه زنیه که مادر خوبیه ؟ پاشو پاشو برو تو اتاق مهدیار ببین چجوریه؟ مورچه و کثافت از اتاق رفته بالا ..کل اتاق بو جیش میده ..ادم حالش بهم میخوره

لطفن راجب اسم کاربریم سوال نپرسید 😘هر وقت تاپیک دعا میبینم همون لحظه دعاش میکنم  ،حتی اگر وارد تاپیک نشم

داداش همین طور میگفت و میگفت

من بلند شدم و نگاهی به خونه کردم در واقع بار اوب بود این خونه رو میدیدم از ۲ سال قبل که محمد به این خونه اسباب کشی کرده بود مهناز هیچ وقت مارو دعوت نکرده بود و یک باری که خودم تماس گرفتم که بیام گفته بود خونه نیست و بعدن خودش تماس میگیره و دعوت میکنه ، اما دیگه زنگ نزده بود

اون لحظه فکر کردم اصلا اخرین باری که مهناز خونه من اومده بود کی بود ؟ موقعی که باردار بود یعنی ۵ سال پیش !!

اخرین بارم اونو عید خونه مادرم دیده بودم 

مهناز از اون مدل عروس هایی بود که به قول خودش اهل رفت و امد نبود البته فقط با فامیل شوهر !

هر چی بیشتر خونه رو نگاه میکردم بیشتر حالم بهم میخورد

اون خونه بالای ۱۵۰ متر بود بزرگ و کاملن شیک

تمام وسایل خونه نو و جدید بود اون وسایل رو تا الان خونه محمد ندیده بودم اما همه اون وسایل شیک بشدت کثیف بود

تموم خونه پر وسایل و لباس بود ، کف زمین اشغال ، اشپزخونه پر بود از ظرف و ...

برگشتم به پذیرایی

مامان میگفت : محمد پاشو پسرم بریم دنبال زنت تا دعوا بزرگ نشده

گفتم : مامان جان صبر کن الان اینا جفتشون عصبین ..فعلن وقت هست محمد داداش بیا بریم خونه مامان حرف میزنیم

- نمیام خواهر من کجا بیام ؟ بیام چی بگم ؟

ـ داداش جان شما بیا مگه نمیگی از دستش خسته شدم ؟ بیا خونه شب مام میایم میشینیم همه با هم حرف میزنیم چند روز به خودت و مهناز وقت بده یکم اروم بشید بعد تصمیم بگیریم

اون روز بلاخره محمد راضی شد و اومد خونه بابا 

اما نه اون حرفی زد نه ما ..اون سکوت کرد و مام ترجیح دادیم چیزی نگیم تا اون اروم بشه و فکر کنه

 ۳ روز گذشت و مامان گفت محمد دیگه باید بری دنبال زنت و قرار شد شب محمد بره دنبال مهناز

لطفن راجب اسم کاربریم سوال نپرسید 😘هر وقت تاپیک دعا میبینم همون لحظه دعاش میکنم  ،حتی اگر وارد تاپیک نشم

تو این ۳ روز ما اصلا خبر نداشتیم محمد با مهناز صحبت کرده یا نه چون محمد کلا ادم توداری بود فقط وقتایی حرف میزد که خودش میخواست ، اگر نمیخواست راجب چیزی حرف بزنه هیچ جوری نمیشد ازش حرف کشید..اون ۳ روز مدام تو فکر بود و زیاد حرف نمیزد...اون روز من با پسرم بعد از مهدش رفتیم خونه مادرم قرار بود شب مادرم و پدرم و محمد برن دنبال مهناز

دمدمای غروب بود و محمد و بابا اومده بودن خونه که گوشی مادرم زنگ خورد شماره ناشناس بود مادرم جواب داد

- بله ...عه سلام مهناز جون خوبی ؟ اریا جون خوبه ؟ خانواده خوبه ؟ 

ما صدای مهناز رو نمیشنیدم اما میدیدم که مادرم ساکت شده و فقط گوش میده رنگش مدام سرختر میشد

- اخه دخترم انصاف داشته باش این حرفا چیه ؟ مگه روز دعوا شما اصلا ما اونجا بودیم یا خبر داشتیم ؟ مگه ما دو ساله رنگ خونه تورو دیدیم ؟ چرا گناه ادمو میشوری ؟

مهناز جواب میداد و مادرم مدام عصبی تر میشد 

- اینکه تو با شوهر خودت دعوات شده و من هنوزم نمیدونم بخاطر چیه ولی پسر من اینجا خونه پدر و مادرشه اومده دو روز مونده مگه گناه کرده ؟ مگه باید از شما اجازه میگرفت ؟ 

- ما دخالت میکنیم ؟ مگه ما میبینیم شمارو که دخالت کنیم ؟ 

- شما شوهرتو کشیدی بالا ..خوب باشه گیرم که راست میگی واسه زندگی خودت کردی مگه خیری به من رسیده که منتشو سر من میزاری ؟ اگر چیزی به دست اوردید خودت و شوهرت جفتتون ازش خوردید نوش جونتون ..من اونقدر دارم که تا زنده هستم بخورم و بازم نتونم تمومش کنم شکر خدا محتاج پول اولاد نیستم

لطفن راجب اسم کاربریم سوال نپرسید 😘هر وقت تاپیک دعا میبینم همون لحظه دعاش میکنم  ،حتی اگر وارد تاپیک نشم

کم کم بحث مادرم و مهناز بالا میگرفت و من مدام اشاره میکردم که قطع کن اخر سر پدرم داد زد و مادرم قطع کرد

محمد خیلی عصبانی بود و گفت : من میگم این زن بدرد نمیخوره

شما میگید نه هی میگید برو دنبالش بیارش .....این کار هر روزشه من تورو کشیدم بالا....اخه بگو تو کی منو کشیدی بالا ؟ دکتر و مهندسی که پول دربیاری ؟ ارث اوردی ؟ اصلا سرکار میری ؟ جز اینکه مجبورم کردی برم بالا شهر مستاجر بشم و ماهی خدا تومن اجاره بدم ؟ جز اینکه مجبورم کردی کل وسایل خونه رو عوض کنم که برم زیر قرض و قسط ؟


بابام گفت : بسه پسر..الان عصبانی هستی ساکت باش اونم ناراحت بوده بلاخره دعوای عروس و مادرشوهر همیشه هست ..یکی اون گفت یکی این گفت

محمد جواب داد : نه اقا جون بحث الان و امروز نیست بخداوندی خدا به جون اریا این کار همیشه است تمام مدت داره پشت سر مامان و شما و همه بد میگه ..هر چی میگم اخه اونا به تو چیکار دارن نه خونت میان ، نه خونشون میری بازم یک بار کاریت ندارن ، گلگی نکردن ، پشت سرت حرف نزدن انگار نه انگار..صد بار تا خالا سر این چیزا دعوامون شده...هی من کوتاه اومدم دیگه هار شده..صداشو میندازه رو سرش هر چی از دهنش درمیاد میگه

لطفن راجب اسم کاربریم سوال نپرسید 😘هر وقت تاپیک دعا میبینم همون لحظه دعاش میکنم  ،حتی اگر وارد تاپیک نشم

بابام گفت : دعوای زن و شوهری پیش میاد ...پشت سر زنت غیبت نکن خوبیت نداره ..

من با اینکه خیلی ناراحت بودم گفتم : اقاجون راست میگه داداش این دعوا ها تو خونه زندگی همه هست بین همه زن و شوهرا هست ادم بخاطر این چیزا که زندگیش رو خراب نمیکنه...


محمد ساکت شد و رفت تو اتاقش

مامان رفت سمت اشپزخونه دنبالش رفتم نشست رو صندلی نهارخوری و زد زیر گریه

- مریم نمیدونی چیا بهم گفت..هر چی از دهنش دروامد گفت بهم میگه دعواهای ما تقصیر شماست محمد رو پر میکنید میگن بردیش خونه خودت که نیاد دنبال من میگه ازش پول میگیرید میگه نقشه کشیدی زندگی منو خراب کنی بیای بالاسر خونه زندگی من ..بهم میگه پات لب گوره حسرت دیدن نوه و پسرتو به دلت میزارم 

مامان اینارو میگفت و از ته دل گریه میکرد خیلی ناراحت و عصبانی بودم با این حال سعی کردم مامان رو دلداری بدم

لطفن راجب اسم کاربریم سوال نپرسید 😘هر وقت تاپیک دعا میبینم همون لحظه دعاش میکنم  ،حتی اگر وارد تاپیک نشم

اونشب هیچکس میلی به شام نداشت و منم بعد شام برگشتم 

فردا صبحش با سردرد بیدار شدم چون دیشب خیلی ناراحت بودم و من همیشه سردرد عصبی داشتم..هنوز صبحانه نخورده بودم که دختر خالم زنگ زد

بعد سلام و احوال پرسی گفت : مریم یه چیزی بگم ناراحت نشو..دیشب مهناز تو اینستا بهم درخواست داد منم قبول کردم سریع تو دایرکت پیام داد سلام و احوال پرسی کرد گفت اونو تو گروه واتساپ اد کنم ..راستش تعجب کردم گفتم چرا به مریم نگفتی گفت حالا بهت میگم ادم کن منم بخدا مریم خبر نداشتم ادش کردم امروز بیدار شدم دیدم تو گروه هر  چی از دهنش دراومده به تو و خاله گفته

حرفای دختر خالم مثل پتک میخورد تو سرم ..تمام تنم عرق سر بود حس میکردم الانه که قلبم وایسته سریع قطع کردم و نتم رو روشن کردم



تو این گروه من و مامانم خالم و دوتا دختراش و عروسش , زنداییم و دوتا عروسش و دختر داییم و دختر اون یکی داییم عضو بودیم یه گروه زنانه بود


لطفن راجب اسم کاربریم سوال نپرسید 😘هر وقت تاپیک دعا میبینم همون لحظه دعاش میکنم  ،حتی اگر وارد تاپیک نشم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792