پدر بزرگ و مادر بزرگ پدریم کلا بابامو دوست نداشتن با اینکه پسر اول خانواده اس اما اصلا دوسش ندارن
حالا مارو هم دوست ندارن
داداشم تشنج کرده بود بیمارستان بستری بود،اونا باهاش دعوا میکردن میگفتن تو بچه رو مریض کردی
بعد حالا انژیو کردن دختر عموم بیمارستان بستری بود
نشسته بودن گریه میکردن براش هردوتاشون، پسر عمومو هر شب روشو بوس میکنن اما داداشم که کنارش بود و اصلا بوس نمیکنن
تاریخ تولدشونو میدونن ولی ما نه
بابام یه موتور داره گفته تا زمانی بابام زندس مال اقاجونه
وقتی میریم خونشون پسر عموم با موتور هزار و یک جا میره
ولی وقتی داداشم سوار میشه میگه تو حروم زاده ای بنزینو تموم کردی
هردفعه میریم خونشون عموم به داداشم میگه بلند شو کارت باباتو بردار فلان چیزو بخر
هیچ وقت از جیب خودشون خرج نکردن
یا یه دفعه قرار شد بریم مسافرت
خدا شاهده خرج اونا افتاده بود رو دستمون
با پول بابام یه سوییت گرفتن و به بابام گفتن شما برین خونه دوستت اینجا جا نیست
ولی بابام گفت نه نمیریم اون شب ما زیر پاهاشون خوابیدیم
نمیدونین چقد زجر کشیدم من و بابام با یه دونه بالشت جامونم تنگ
روز بعد زن عمو و عمه برا خودشون خرید میکردن
مامانجونم اویزون بابام شده بود که از اینا بخر از اونا بخر اصن پولی نموند که مامانم برا دل خودش خرید کنه
اخر پای پسر عموم سوخت بردن بیمارستان همگی گریه میکردن
بابام میگفت این اه مامانت بود که گریبان اونارو گرفت و کنسل شد
اقاجونم دست پسر عمومو میگرفت میبرد تاب و سرسره ولی داداشم فقط نگاهشون میکرد
تا حالا خواهر برادرمو هیچکدومشون بغل نکردن به بهانه اینکه مریضن
ولی پسر عمومو میبردن میشستنش که نکنه بچه پاهاش بسوزه
تو گوش هیچکدوممون اذان نگفتن
هر دفعه میان خونمون نفسشون تنگی میکنه میگن اگه ناراحت نمیشین بریم خونه(اسم عموم)
یه دفعه جلو چشمم عموم ،داداشمو خبلی بد دعوا کرد
من بغض کرده بودم وقتی این صحنه رو دیدم بند دلم پاره شد
نه مامانم نه بابام هیچکدوم پشتمون نیستن
به خودم قول دادم جوابشونو بدم
قول دادم نزارم تو سر داداش و ابجیم بزنن
خداییش داداش و ابجیم خیلی زرنگ تر و خوشگل تر از اونان خیلی سر ترن
ولی اصن مارو ادم حساب نمیکنن
بابامم ساده اس هیچی نمیگه
مامانمم ساکته
ما بچه ها الان دیگ خیلی ناراحتیم از دستشون
خیلی دیر به دیر بهشون زنگ میزنیم
وقتی ام زنگ میزنیم فحش میدن میگن چرا زنگ نمیزنین
به نظرتون این دفعه که گفتن چرا زنگ نمیزنین بهشون بگم؟
بگم چون مارو دوست ندارین چون از دستتون ناراحتیم و از این چیزا ؟؟
خیلی ناراحتم
مامانجون اقاجون مادری هم مارو دوست ندارن
فقط خودمونیم و خدا
دلم میشکنه وقتی میبینم بقیه رو چقد نوه اشونو دوست دارن
عقده تو دلم جمع شده
اینم بگم من زبون تلخی دارم
درونگرا هستمااا خیلی جواب این و اونو نمیدم اکثر مواقع مظلومم
ولی اگه صبرم لبریز بشه دیگ طرفو با خاک یکسان میکنم چون یبار با عمم دعوا کردم بخاطر اینکه همش از روی وسایل خونمون اسکی میرفت و عین اون میخرید،نگین بی ادبم الان شما برین خونه عمم و زن عموم میبینین تمام وسائل عین همه
از بس از رو هم اسکی رفتن