بچه ها تاپیک قبلم هست من واسه امروز نذر میوه داشتم.
وچون رسم هرساله هست دیگه همه میدونن
واز چن روز قبل مادرم وخواهرم گفتن میآییم کمک.
همسرم که اصلن راضی نیست ومیگه دردسر اینایی که میان کمک بیشتر از کمک کردنشون.
اما من از یه طرف ترسیدم بگم نیایید بشون بربخوره.
خواهرم که با سه تا بچه ی قدو نیم قد وبه شدت فضول
تا خود صبح بچه هاش بیدار بودن وشوهرم دیشب اصلن نتونست بخوابه.
بگم نیا ناراحت میشه
بگم بیا بچه هات ونیار ناراحت میشه
بخوام به بچه هاش تذکر بدم ناراحت میشه
وخلاصه ریدن تو خونه
واما مادرم
برداشته دختر برادرم و باخودش آورده که از صدتا بچه فضول تره
بش گفتم مامان پس چرا زن داداش و نیاوردی که حداقل کمک کنه
منظورم این بود بچه بدون مادرش نره جایی باز بش برخورد.
موقع بسته بندی وشست وشوی میوه ها مادرم بدون شستن دست و باموی باز اومد
یک کلام گفتم مامان دستاتو بشور ویه چیزی بزار سرت تو موهات ریزش داره
عصبانی شد وناراحت شد که من اصلن کمک نمیکنم