مادرشوهرم از کربلا اومده مادرم براش یه قندان و یه دست میوه خوری کادو خریده چون بار اولشه ک رفته مادرم گفت بخریم کادو کنیم ببریم
امروز شوهرم بی خبر از من منو برداشت ببره خونشون من نمیدونستم ک بگم مادرمم بیاد ،من گفتم بزار یروز دیگه با مادرم بریم برای مادرت کادو هم گرفته
خلاصه گفت ن بیا بریم دوباره فردا با مادرت میریم
من رفتم اول که رفتم خواهر شوهرم و مادر شوهرم خونه بودن خواهر شوهرم ک رفت خودشو سرگرم کارای خونه کرد مادر شوهرمم رفت زیر پتو خوابید گفت حالم بده
منم همونجا نشستم خواهر شوهرم ن یه استکان چایی آورد ن استقبال کرد همیشه همینجور بودن امروزم من رفتم نیم ساعت نشستم هیچکدوم استقبال نکردن به شوهرم گفتم پاشو بریم
پاشدم گفتم خدافظ مادر شوهرم ک اصلا سر ش از زیر پتو بیرون نیاورد خواهر شوهرمم یهو گفت عه وایسا برات سوغات آورده بپوش ببینیم چه شکلی میشی منم گفتم یروز دیگه میام خدافظ
خلاصه اصلا استقبال نکردن دریق از یه استکان چایی ک بزارن جلوم
حالا نمیدونم دوباره با مادرم برم کادو هم ببریم یا کلا ولش کنم