دیشب ساعت ۳ بود چشامو باز کردم پدرم بالا سرم دیدم . آقا اومده بود آب بخوره با خودش میگه من تشنم پس گل ها هم تشنن بزار برم اتاق دختر به گل ها آب بدم . من اونقدر وحشت کردم انگار جن دیدم.
صبح هم با لگد مادرم بیدار شدم . بیدارم کرد درس بخونم
بعدش خونه مادر بزرگم رفتم از اونجا رفتم پارک پیاده روی و الان شام خوردم افتادم رو مبل