2777
2789

نمیدونم چند ماه پیش ، خیلی دلم میخواست برم یک جایی. هزینه خاصی نداشت. یک مکان ورزشی بود خیلی دوست داشتم برم.اصرار زیاد کردم که بریم. هر جمعه می گفتم میشه بریم؟ شوهرم منو نمیبرد.

الان میخواد که بریم‌ . اما دیگه دلم نمیخواد که برم. یعنی اصلا دوست ندارم دیگه برم. چرا اینطوری شدم؟

تایمش گذشته🥲 

من فمینیست نیستم من موافق زن سالاری ام . زندگی با کتابامو به یک یکتون ترجیح میدم :¶ARMY GIRL⁷⟬⟭💜 باشه:) من همونم که همه کاره ام ولی هیچکاره ام :| کسی که خوابه رو میشه بیدار کرد ولی کسی که خودشو زده به خواب نه. به یه مرد نیازی ندارم اما از حمایتش بدم نمیاد/درد من حصار برکه نیست؛ زیستن با ماهیانیست که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده»»صمد بهرنگی!. آرزوی محالم«تا وقتی همه کتابای نوشته شده رو نخوندم از این دنیا نرم»

بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.

شاید اون زمانی که اصرار میگردم و نمیبرد .دیگه گفتم ولش کن. اونجا خوب نیست. مهم نیست. 

دیگه علاقه ندارم.

الان یادم میاد چقدر دلم میخواست برم.  شاید چندین ماه من جمعه ها می گفتم بریم اونجا. دلمون باز بشه.اما نمیبرد

نه اصلا اینطور فکر نکن

اکثر ادما اینجورن

وقتی به یه چیزی علاقه دارن اگه همون زمان بشه کلی ذوق میکنن ولی اگه خیلی بگذره و هی نشه و نشه دیگه یا به اندازه اون اول مه میشد خوشحال نمیشن یا کلا خوشحال نمیشن

به زندگی ذوق و علاقع داشتم دیگه ندارم

مثلا خرید یک چیزهایی دوست داشتم. شوهرم نمیخرید. خیلی هم گرون نبودن. هرچند ماهی درخواستم میگفتم اما نمیخرید‌. الان نه تنها دیگه ذوق ندارم. دلم هم بد میشه از داشتنش

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792