خونه ی مادر شوهرمینا نشسته بودیم اون شامو خورد رفت پایین
مادر شوهرمیناهم مهمون داشتن خواهر شوهرام اینا بوون باهم نشسته بودیم گفتیم خندیدیم بعد من ساعت ۱۲ اومدم خونمون
دیدم خوابیده بعد بیدار شد گفت برام میوه پوست بکن میوه اوردم بعد میوه هارو پرت کرد سمت دیوار اومد یقه ی منو گرفت منو سه ساعته اینجا اواره کردی از ساعت ۹ من اومدم بالا تو هم بیای پیشم الان یه هفته هست بهت دست نزدم فردا پیپس فردا زن اوردم خونه حق نداری اعتراض بکنی دخترم خیلی ترسید گریه کرد منم میگفتم عیبه داد نزن صداتو میشنون چی میگی بعد خواهر شوهرم اینا اومدن یجوری دستمالی کردم اونا رفتن الان برج زهرماره رفته تو بالکن خوابیده گفت هنوز باهات کار دارم خدایاا چرا این اینجوریه منو همیشه عذاب میده بخاطر دخترم کوتاه اومدم هیچی نگفنم قلبش مثل.گنجیشک میزد معلوم بود زهر ماری خورده حالش تو خودش نبود بیشعور
شما بودین چیکار میکردین فردا هم یه جایی دعوتم میگه نمیذارم بری
رسما از بینیم دراورد 😭😭