2777
2789
عنوان

تیکه ای از رمانم🫠🩷

161 بازدید | 15 پست

_تو زندگی همه ی دخترا، یا یک نیمایی بوده یا هست یا در آینده میاد،مال تو شد نیما برای پروانه الکس و من.. بردیا!

اما کاش همه ی ما می دونستیم نیماهای زندگیمون هیچ وقت ارزش هدر دادن عمرمون در کنارشون به جای بودن کنار آدم درست زندگی مون رو ندارن!

میدونی لاله! کاش یکی همون سال ها بهم میگفت دیبا،آدم درست زندگی تو بردیا نیست و هیچوقت قرار نیست با بردیا زندگی مشترکی داشته باشین، شاید اون موقع خیلی راحت تر کنار می اومدم با کاری کن بردیا با زندگیم کرد!

مشغول نوشتن رمانمم😍

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

احساس میکنم ی ربطی ب خودت داره

قیمت آدمارو موقعیت و زمان مشخص میکنه تو خوشیا که همه ی قیمتن!دل نبند به خوشی های زود گذر اینو الان‌ خوندی ولی بعدا میفهمی..به خودتم‌اعتماد نکن اعتماد دو سر باخته زندگی مثل ی تئاتره با تجمع نقاب ها‌...

نیاز به ویرایش داره

متن ویرایش شده:

هر دختر در زندگی‌اش یک نیما دارد؛ یا در گذشته، یا در حال، یا در آینده. برای تو نیما همان پروانه است و برای من... بردیا!


اما ای کاش همه ما می‌دانستیم که نیماهای زندگیمان هرگز ارزش هدر دادن عمرمان در کنارشان را ندارند. باید زندگی‌مان را با آدم‌های درست پر کنیم.


می‌دانی لاله؟ ای کاش یکی از همان سال‌ها به من می‌گفت: «دیبا، بردیا آدم مناسبی برای زندگی تو نیست و هرگز قرار نیست با او آینده‌ای مشترک بسازی.» شاید آن زمان می‌توانستم راحت‌تر با آنچه بردیا با زندگی‌ام کرد کنار بیایم!


البته خیلی کتابی شد


سه نفر محكوم به اعدام با گیوتین شدند؛ یک کشیش، یک وکیل دادگستری و یک فیزیکدان در هنگام اعدام؛ کشیش پیش قدم شد ، سرش را زیر گیوتین گذاشتند و از او سؤال شد: حرف آخرت چیست؟گفت : خدا ... خدا...خدا...او مرا نجات خواهد داد،وقتی تیغ گیوتین را پایین آوردند ، نزدیک گردن او متوقف شد.مردم تعجب کردند؛ و فریاد زدند: آزادش کنید!خدا حرفش را زده! و به این ترتیب نجات یافت نوبت به وکیل دادگستری رسید؛از او سؤال شد: آخرین حرفی که می خواهی بگویی چیست؟گفت : من مثل کشیش خدا را نمی شناسم اما درباره عدالت‌ میدانم عدالت...عدالت...عدالت...گیوتین پایین رفت ،اما نزدیک گردنش ایستاد.مردم متعجب، گفتند :آزادش کنید، عدالت حرف خودش را زده! وکیل هم آزاد شدآخر کار نوبت به فیزیکدان رسید؛سؤال شد: آخرین حرفت را بزن گفت: من نه کشیشم که خدا را بشناسم، و نه وکیلم که عدالت را بدانم اما می دانم که روی طناب گیوتین گره ای است که مانع پایین آمدن تیغه می شودبا نگاه به طناب دریافتند و گره را باز کردند،تیغ بر گردن فیزیکدان فرود آمده و سر او را از تن جدا کردچه فرجام تلخی دارند آنان که واقعیت را میگویند و به «گره ها» اشاره مى كنند

نیاز به ویرایش دارهمتن ویرایش شده:هر دختر در زندگی‌اش یک نیما دارد؛ یا در گذشته، یا در حال، یا در آی ...

مرسی عزیزم 😅🩷

در لحظه به ذهنم رسید و نمیدونم چرا خواستم بزارمش اینجا

مشغول نوشتن رمانمم😍

شاید چون ذهنم درگیر بود لحظه نوشتنش🫠


ناراحت نشیا صرفا یه انتقاده من خودم رمان زیاد میخونم 

ولی هنوز خیلی کار داری تا یه رمان خوب ایشالله که موفق میشی

اما متنت خیلی کار داره یه جورایی آبکی و بی معنیه شاید نیاز به ویرایش داره

ناراحت نشیا صرفا یه انتقاده من خودم رمان زیاد میخونم ولی هنوز خیلی کار داری تا یه رمان خوب ایشالله ک ...

نه بابا،انتقاد خوبه باعث پیشرفته🫠🩷

مرسی🩷حوصلت شد تایپیک های قبلمم یک نگاه کن! اما در نظر بگیر که وقت برای ویرایش نذاشته بودم و زمان اولی ام😂

مشغول نوشتن رمانمم😍

مرسی عزیزم 😅🩷در لحظه به ذهنم رسید و نمیدونم چرا خواستم بزارمش اینجا


اگه میخوای رمانت خونده بشه کلی انجمن هست که میتونی تو گوگل سرچ کنی و عضو شون بشی

انجمن بوکینو 

انجمن کافه نویسندگان و...

من یه مدت تو همین انجمنا ویراستار بودم

نظرم اینه استعدادش رو داری و اگه علاقه داری ادامه بده دختر خوب❤️

سه نفر محكوم به اعدام با گیوتین شدند؛ یک کشیش، یک وکیل دادگستری و یک فیزیکدان در هنگام اعدام؛ کشیش پیش قدم شد ، سرش را زیر گیوتین گذاشتند و از او سؤال شد: حرف آخرت چیست؟گفت : خدا ... خدا...خدا...او مرا نجات خواهد داد،وقتی تیغ گیوتین را پایین آوردند ، نزدیک گردن او متوقف شد.مردم تعجب کردند؛ و فریاد زدند: آزادش کنید!خدا حرفش را زده! و به این ترتیب نجات یافت نوبت به وکیل دادگستری رسید؛از او سؤال شد: آخرین حرفی که می خواهی بگویی چیست؟گفت : من مثل کشیش خدا را نمی شناسم اما درباره عدالت‌ میدانم عدالت...عدالت...عدالت...گیوتین پایین رفت ،اما نزدیک گردنش ایستاد.مردم متعجب، گفتند :آزادش کنید، عدالت حرف خودش را زده! وکیل هم آزاد شدآخر کار نوبت به فیزیکدان رسید؛سؤال شد: آخرین حرفت را بزن گفت: من نه کشیشم که خدا را بشناسم، و نه وکیلم که عدالت را بدانم اما می دانم که روی طناب گیوتین گره ای است که مانع پایین آمدن تیغه می شودبا نگاه به طناب دریافتند و گره را باز کردند،تیغ بر گردن فیزیکدان فرود آمده و سر او را از تن جدا کردچه فرجام تلخی دارند آنان که واقعیت را میگویند و به «گره ها» اشاره مى كنند

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792