من تو عقدم بعد تقریبا هر روز نامزدمو میبینم
خونه مادرشوهرمم هفته ای یکی دوبار میرم ینی میرم بهشون سر میزنم و میام از این عروسای آویزون نیستم ک حد خودمو ندونم خلیم دوسشون دارما
نامزدم تقریبا یه شب درمیون شام خونه ماس بعد تو این مدت هفته ای یه شب میموند خونه ما حالا هفته پیش برگشته میگه دیگه نمیمونم زشته بی حرمتی میشه و فلان
دید من مخالفم ناراحت میشم گف اوکی به جای هفته ای یه شب دوهفته یه بار میمونم خونتون
بالاخره همینم از هیچی بهتر بود قبول کردم
بعد از طرفی ما جفتمون بشدددددددت اکیتو و پر انرژی ایم
جفتمونم گرم مزاجیم
از این بابت مشکل نداریم ک بهم نخوریم
بعد من صب پیام دادم ک عصر ک میریم بیرون شامم ک قرار بود بیرون بخوریم گفتم برگردیم بمونیم خونه ما
قبول نمیکرد میگف من از خدامه ولی زشته بعدا پشیمون میشیم
قطعی ام نگف نمیمونم من عصر کلی رفتم رو مخش ک شبو بمونه
باز طفره میرف بعد شب برگشتنی میگم خب بمون
کلی بهونه آورد ک صب زود باید پاشم برم سرکار اذیت میشم الان خوابم میاد خسته م میخام برم بخابم
منم راستش ناراحت شدم خودشم فهمید ولی دیگه گفتم برو گف اوکی فردا شب میام میمونم خونتون
ینی تو رابطه ما این چنوقته من و اون نداشتیم ک من همیشه منتظر بمونم اون بهم پیشنهاد بده این حرفارو نداشتیم
الان ولی نمیدونم چرا احساس میکنم از خودم بدم اومد نمیدونم چجوری بگم احساسمو یه جوری ام انگار
اصلا دیگه نمیخام بهش بگم بمون اصلا اگه خودشم بگه میمونم دوس دارم یه بهونه ای بیارم بپیچونمش نمونه
حتی اومدم گریه م گرف چیکار کنم گف فردا میمونم گفتم فردا میرم لیزر نمیخام بمونی
چیکار کنم دقیقا
مشکل من دقیقا اینه ک خیلی زود دل میدم به کار😂لازم نیس دوساعت تلاش کنه
ولی دیگه نمیخام اولین باره ک من میگم نمیخام