تا دیروز که یه کاری بهمون محول شده بود و ایشون قبل من یه مراحلی رو گذرونده بود و من اطلاعات و خواستم تا کار و ادامه بدم
یه کم خشن گفت یه لحظه اجازه بده
منم تهش گفتم خواهش میکنم
یهو لیست و برداشت رفت اتاق خالی که بقیه دید نداشتن
و صدام کرد و من به خدا قسم فهمیدم الان بهم بی احترامی میکنه
اما رفتم و دوباره همون کارایی که باید میکردیم تا لیست منظم جمع بشه رو بهشون گفتم
انگار نمیفهمید یا چی نمیدونم
با لحن بدی باهام حرف زد
به قرآن انقد اون لحظه شوکه شدم که اصلا یادم نیست بهم چی گفت
بعد دو باره یه مکث کرد و خونسرد گفت عذر میخوام یه لحظه تو مخم رفت
من هیچی نگفتم لیست و گرفتم که به کارم برسم اما اصلا نتونستم
با خانم قدیمی حرف زدم و گفتم میتونم برم گفت از مدیر اجازه بگیر
اوم م بیام بیرون از بچه ها خداحافظی کردم یهو این خانم دم در اومد دنبالو به جای معذرت خواهی دست پیش گرفت گفت من صدامو بلند نکردم و فلان شما چرا اینطوری میکنی و شروع کرد به توجیه خودش
من گفتم متاسفم الان باید آروم بشم نمیخوام حرف بزنم و که بس نکرد
من گفتم اول خانم آ حالا هم شما...
خداحافظی کردم
مدیر اجازه داده بود زدم بیرون کل راه رو بغض کرده بودم اومدم خونه رفتم تو حموم یک ساعت گریه کردم
و دیشب کلا برام مثل جعنم بود تا صبح خوابیدم
تا صبح خودم و جمع کردم و گفتم
بلاخره ولش کن اتفاق افتاده کسی که نقاب داره بلاخره دستش برای همه رو میشه
تو کارت و بکن و خودت باش
رئیس که خوبه
خانم قدیمی که خوبه
حالا یه خانم ب بده که شاید قضاوته و فلانه
خودم راضی کردم و انرژی خودم جمع کردم و رفتم برای کار
امروز که رفتم ذیدم تعمیرات چندتا اقا هستن و مسئول خریدها که آقا هست داره راهنماییشون میکنه
و خانم ب
خانم قدیمی نیست
گفتم خوب باشم ولی باهاش صمیمی نباشم و فقط در مورد مسائل کاری باهاش حرف بزنم
آروم بودیم این وسط کار هم انجام دادیم
یهو برق رفت و آقایون تعطیل کردن رفتن
یهو پرسبد چسب کجاست که من مکث کردم به اینکه کدوم چسب و میگه فک میکردم
که دوباره تبدیل به هیولا شد
گفت من باید یک چیزی رو با شما مطرح کنم و باز صداشو برد بالا و گفت شاید من اصلا اینجا نمونم و فلان ولی رفتار شما درست نیست
که جواب منو نمیدید
من گفتم من کز جواب شمارو ندادم
یه چسب بود که خودم نمیدونستم و گفت شما به من دیشب توهین کردز گفتی من مثا خانم فلانی ام
من دوتا شاخ درآوردم
گفتم این توهینه اما اون رفتار شما توهین نیست
بعدشم هی ادامه داد و قصد دعوا داشت
که من گفتم واقعا علاقه ای ندارم با شما درمورد موضوعات غیرماری حرف بزنم ازین به بعد فقط حرف کاری
گفت شما سوالات ماری منو جواب نمیدید
گفتم اشتباه میکنید فقط قضیه چسب بود که خودم نمیدونستم الکی بهانه نیارید
بعد گفت چه جالب
منم بلند شدم و یه دوری تو اتاقا زدم برای اینکه حالم خوب شه
بعد خانم قدیمی اومد
و چند بار پرسید چرا رنگ به رخ نداری
منم یه پرانول خوردم تادحداقل تپش قلبم خوب شه گفتم نه خوبم
و خانم ب دوباره خودی و خونسرد و خوب نشون میداد
کارارو انجام دادیم
یک ساعتی با مدیر منو خانم ب جلسه داشتیم وسط جلسه هی حالم بدتر میشد
و اجازه گرفتم و مدیر گفت اگه حالتون خوب نیست
میتونید چند روز مرخصی بگیرید
و خانم ب هم خیلی صمیمانه احساس همدردی کرد
من زدم بیرون اشکام میومد و خانم قدیمی و راهنما حدید پرسیدن چته
و فقط به خانم قدیمی گفتم الان نمیتونم بعدا بهتون میگم و با همون حال دیشب زدم بیرون
الان خانم قدیمی پیام داده هنوز جواب ندادم
نمیدونم چی بگم
ولی حاضر نیستم دیگه این آدم سمی رو تحمل کنم وبرگردم
میترسم دوباره مریض بشم
در ضمن اموزشگاه دوربین داره
فقط امروز برقا رفته بود
و خانم ب وقتی باهام حرف میزد فکر میکرد همه مردا رفتن
در حالیکه آقای مسئول خرید داخل دفتر بوده و فک کنم همه چیو شنیده
و بعد اینکه اوم. بیرونذخانم ب مقداری انگار دستپاچه شد