پنج ماهه با خانواده شوهرم بهتر بگم مادرشوهرم قطع رابطه ایم. فقط یه بار زوری رفتیم عقد برادرشوهرم. قبلش هفته ای یه بار میرفتیم مادرشوهدم هفته ای دو بار یا سه بار میومد. خونمونو عوض کردیم آدرسشم ندارن. از دستش آزاد شدم رها شدم. ولی مشکلم الان اینه شوهرم خیلی افسرده شده. نمیخواد ببینتشون میگه ازشون بدم نیاد. ولی خب خیبی وقتا میگه منم بچشونم چرا انقد برادرمو میخوان براش هر کاری میکنن ولی برای من حتی یه قدم کوچیک برنمیدارن. به نظرتون برای ناراحتی و افسردگی همسرم چه کنم.
اینم بگم دلیل قطع ارتباط من نبودم . با اینکه سالها از دست مادرش عذاب کشیدم ولی من نخواستم قطع ارتباط بشه. دلیلش کارهای مادرش و تبعیضای زیادی بود که بین بچه هاشون گذاشتن و شوهرم خودش خوایت خونمونو عوض کنیم و دیگه نریم بیایم. الانم هر چی مامانش زنگ میزنه میگه من نمیام خونت. ولی اکثرا ناراحته