الان مامانم داره با دوستش که دکتر ماما هست و یه جورایی روانشناسی هم بلده چون کلی کلاس و سمینار میرفته درد و دل میکنه راجب من صحبت میکرد که مثلا بهار بچگی نمیکرده بچه های خواهر زاده هام یا خواهرامو نگه میداشته
چرا اینطوری بودم من؟
همیشه میخواستم براشون مادری کنم با وجود اینکه خودم بچه بودم ولی بچه های دیگه غر میزدن و اصلا سمتشون نمیرفتن یا فقط یه نیم ساعت باهاشون بازی میکردن و میرفتن ولی من میخواستم بهشون شیر بدم رو پام بخوابونمشون لالایی بخونم براشون
شمام اینطوری بودین؟
یا بچگی میکردین