من و خواهرم یه شهر زندگی می کنیم.. دو سه تا خیابون فاصله مون هست.. من دوتا بچه دارم.. اون تازه عروسه.. بچه نداره.. سعی میکنم چندماه یه بار با بچه هام برم بهش سر بزنم..
از موقعی که تابستون شده نرقتیم سر بزنیم.. به بچه هام گفته بودم همین روزا میریم خونشون..
چند روز پیش خونه مامانم باهم بودیم.. دخترم به خواهرم گفت خاله فردا خونه هستی؟ ما بیایم خونت..
خواهرم گفت.. واااا.. منو امروز دیدید دیگه.. نکنه برای خوردن میاید.. البته با شوخی با خنده میگفت...
بچه هام هر روز اصرار می کنند که بریم خونه خالی... اما هرموقع یاد حرفش میفتم میلی به رفتن ندارم فعلا... میگن بزار دیر به دیر برم..
خیلی حرفش قلبمو یه طوری کرد..
آخه هر بار هم رفتیم میز رو پر از میوه و تنقلات و کیک و خوراکی و نوشیدنی کرده... فکر کرده مثلا ما ندید بدید اینا هستیم