کراشم اومده بود خونه مون خوابیده بود یهو حالش بد شد شروع کرد ب لرزیدن چهره اش از درد مچاله شده بود🥺😭من فقط بیدار بودم پا شدم از تو آشپزخونه کلی دارو دوا آوردم منم نگذاشتم و نظرداشتم گرفتم کراشمو بغل کردم دارو ها رو دهنش میدادم خودم مث سگ ترسیده بودم و گریم میومد
اما مقاومت میکردم اون تو درد خودش غرق بود منم دارو ها میدادم ک آروم شد و یهو چهره اش غرق تعجب شد اما من بدون توجه ب چهره متعجبش ب کار خودم ادامه میدادم
تموم شد
پاشدم رفتم تو آشپز خونه برگشتم نگاهش کردم دیدم چهره اش پر غم شده گفتم چیشده؟؟گفت هچی فکر کردم رفتی و دیگه نمیای پیشم 🥺(با بغض)
گفتم نه رفتم دارو ها گذاشتم
یه لحظه اومد جلوم بغلم کرد منم عمیق تو بغلش نفس کشیدم
واییی😭🎀❤️ یهو دیدم روز در آمده
سر خوش سمت آشپزخونه رفتم ک براش صبحونه بیارم مامانم بیدار شده بود گفت جومانه چخبره؟؟گفتم محمد بیدار شده حالش بد بود میخام بهش صبحانه بدم گفت خودتم اونجا میخوری؟؟تا خواستم یه چیز بگم گفت نمیخواد زود بیا
من رفتم تو اتاق نیمرو ها رو جلوش گذاشتم گفتم بخور جون بگیری بعد یه لقمه کوچولو دادم دستش همینطوری خواستم ادامه بدم انگار از پشت یه چیزی منو از محمد دور میکرد ب سمت خودش میکشید تا خواستم بفهمم ماجرا چیه از خواب بیدار شدم🥲💔
راستش وقتی از خواب بیدار شدم سردرد بدی داشتم اما عجیب خوشحال بودم و مدام بغلمو بو میکردم انگاری واقعا بغلم بوده🥲
شاید بگید من از بس بهش فکر کردم اینجوریه اما من ۳ ساله بهش فکر میکنم اما این اولین خوابم راجبش بود😍🥲❤️
اونایی ک تعبیر میکنن ب نیکی تعبیر کنید
چون من دلم روشنه🥰🥲