راستش ما قبلا یه اکیپ توی دانشگاه بودیم که بعد یه داستانهایی کلا از هم جدا شدیم
اما یکی از دوستامون پسر خاله ی نامزدمه
چند روز پیش خونه ی مادر نامزدم بودیم برای شام و همه خانواده جمع بودن
ایشونم اومده بود که تلویزیون رو درست کنه چون تعمیرکار لوازم برقیه
من نامزدم افسردگی داره و برای اینکه تا عروسیمون حالش بهتر بشه ما خیلی داریم تلاش میکنیم و خدا رو شکر خیلی بهتره اما بعد از شام که هممون نشسته بودیم نامزدم گفت به توصیه ی تراپیستش باید ده دقیقه رو توی اتاق تنها بمونه و توی دفترش یچیزایی رو بنویسه و جمع رو ترک کرد
پسر خاله نامزدم هم همون لحظه تلویزیون و اوکی کرد اومد بشینه دید تنها جای خالی همون جائیه که نامزد من نشسته بود تا قبلش
اومد نشست پیشم
معذب بودم یکمی و خودمو جمع میکردم اما اون گشااااد نشسته بود
وسطاش هی با خنده ی چندشش اروم میگفت مهدی باهوش بود تورو بلند کرد
منم عصبی شدم از جام بلند شدم رفتم تو آشپزخونه
یهو تکست داد به گوشیم که اگر میخوای بدبخت شی زندگیتو با این افسرده بدبخت به ف.اک بده اگر نه امشب بهترین وقتشه خودتو به من ثابت کنی
الان نمیدونم چیکار کنم
پیامش رو اسکرین گرفتم و خداروشکر توی آیمسیج تکست داده نمیتونه دو طرفه دیلیتش کنه
نشون نامزدم بدمش؟
احساس خیلی بدی دارم
شرمنده که طولانی شد🤍