اومدم برادرانه باهاتون صحبت کنم . من سه سال پیش به یه دختر علاقه مند شدم ولی چون تازه خدمتم تموم شد و بیکار و بی پول بودم نشد بگم و ازدواج کرد . بعدش اوضاعم بهتر شد نه اینکه به حقوق برسم یه کار فنی پر درآمد یاد گرفنم با دوسال شاگردی ولی به درآمد ترسیدم به عنوان شغل دوم یاد گرفتم .یه دختری توی اقوام بود و به اون علاقه مند شدم و شدت این بیشتر بود چون هم به خیال خودم منطقی تر بود و خونواده ها در یه حد بودیم و احساس میکردم دختر بهم علاقه داره و بخدا چراغ سبز های زیادی دیدم از خونوادش قبل اینکه مادرم میخواست رسمی بره خواستگاریش چند هفته قبل به خاله های دختر گفت و اونا رفتن پشیمون کردن مادرش رو که چی این پسر پدرش معتاده و برادرش بیکار و بخیال هست و فقیرن اینم حتما مثل اوناست در صورتی که فامیل درجه یک هستن و خبر دارن ازمون ولی خاله های دختر ده سال هست منو ندیدن و قضاوتم کردن یعنی حتی به چهره نمشناختنم و قضاوت کردن . من خبر نداشتم از داستان خاله هاش که خاله هاش توی دل دختر ومادر دختر رو خالی کردن و مادرم رو فرستادم خواستگاری دختر قبل خواستگاری مادر دختره منو دوست داشت عزت احترام بعد قضایای که خاله هاش پیش آوردن مادرش دیگه مثل قبل نیست باهام بخدا حاظرم قسم بخورم که هم دختر هم مادر دختر دلشون با من بود ولی توی دلشون رو خالی کردن و بعد چند ماه دوبار واسطه فرستادم و دختر گفت میخوام درس بخونم و به ازدواج فکر نمیکنم استاد یه کار فنی شدم ولی فعلا به درآمد نرسیدم درآمد زیادی داره و به عنوان شغل دوم از روز اول رفتم قراره یه بخشی استخدام شم جای مناسبی هست . من هیچ وقت نخواستم وارد رابطه ی غیر حلالی بشم نمیدونم اولین دختری که خواستم و نشد قبول کردم گفتم خدایا قسمتم نبود ولی این یکی از اقواممون هست و همش خبر میرسه ازش وقتی راجب خونوادش میشنوم حالم گرفته میشه بخدا در یه حدیم نه اینکه اونا بالاتر باشن این که این دختر هست و دست من بهش نمیرسه اینکه من با نیت پاک رفتم و نشد اینا عذابم میده بعضی وقتا از فشار دلتنگی بی قراری و بی اعصابی میگیرم نمیدونم خدا چی میخواد از من برم امام حسین حاجتم رو میده دلم بعضی وقتا خیلی به تنگ میاد بی قراری میکنم بخدا احساس خیلی داشتم که منو اون سرنوشتمون باهم بود ولی نزاشتن