ما با این عموم رفت و آمد نداشتیم از همسرمم تا هفت هشت سالگیم میترسیدم 😂😂
بعد کم کم مهرش افتاد بدلم و شدیدا عاشقش شدم تا اینکه خودش بهم گفت که چقدر دوستم داره ولی از بابام میترسه که منو بهش ندن
برام تعریف کرد که نه سالگیش یه شب خواب میبینه یه دختر خانوم خوشگل و همه چی تموم 😎😎😄😄با چادر سفید میاد سمتش که تو خواب حس میکنه بیش از حد دوستش داره و دختر فلان عموشه
در صورتی که مامان من اون زمان فقط داداشمو داشته و خبری از من نبوده
میگه وقتی خبر بارداریه مامانتو شنیدم مطمئن بودم که تویی و بیصبرانه منتظرت بودم😍😍