سلام عزیزم امیدوارم روز زیبا و پر عشقی داشته باشید
نمیدونم این دلتنگی دقیقاً از کی شروع شد
شاید همون روزی که واسه آخرین بار از مامانم جدا شدم و سعی کردم نخ نگاهشو با نگاه خودم قیچی نکنم
سعی کردم بگم خوبم
سعی کردم لبخند بزنم
ولی ته دلم یه چیزی مرد
یه چیزی که دیگه هیچوقت همون آدم قبلی نشد
از بیرون همه چی قشنگ بود
عکسام لبخند
لوکیشنام
ولی از تو
یه صدای یواش بود که هر شب قبل خواب تو گوشم زمزمه میکرد
کاش امشب تو خونه خودت بودی
کاش مامانت میومد پتو بندازه روت
کاش صدای بابات میومد
کاش فقط یه بار دیگه صدای اذون مسجد محلهت میومد تو گوشِ ساکتت
سالی یه بار دیدن خونواده
اونم اگه همه چی رو روال بره
اگه مرخصی بدن
اگه دلت طاقت داشته باشه بره و برگرده دوباره
آدمایی که یهبار تو فرودگاه کسیو بغل کردن که نمیدونن سال بعد میبیننش یا نه
اونا فرق دارن
تو چشماشون یه چیزی هست که عادی نیست
یه بغض یخزده
یه لبخند نصفه
یه زخم قشنگ که هر روز باهاش زندگی میکنن
مامانم همیشه میپرسه خوبی؟
و من هیچوقت راست نمیگم
نمیگم که شبای زیادی گریه کردم
نمیگم وقتی عکس غذاشو فرستاد بوی غذاشو تو گلوم حس کردم و بغضمو قورت دادم
نمیگم وقتی صدای خندیدنشو شنیدم دلم خواست یه بار فقط یه بار دستشو بگیرم
فقط میگم آره خوبم
و خدا میدونه چقدر اون آره دروغه
مهاجرت قشنگه
اگه نخوای عاشق کسی باشی
اگه دلت واسه کسی تنگ نشه
اگه یه مامان گیلانی و یه بابای مهربون شیرازی نداشته باشی که شبای زیادی فقط اسمشونو زمزمه کنی تا خواب ببری
بغضای من تو عکسام نیست
تو استوریام نیست
تو دلنوشتههام نیست
تو گوشه دلمه
همونجایی که جای خالیشونو بغل میکنم
و میگم
یه روزی میبینمتون
شاید سال بعد
شاید دیرتر