امشب خونه مامان بزرگم بنا شام بودیم عمه مینام بودن داماد و عروسااا به مناسبت از کربلا اومدن مامانبزرگم /با فامیلای خودش رفته بود/ یه دفعه بلند شد همه رو به فحش کشید و گفت می خوام طلاق بگیرممممم😭😭😔
از این عادتانداشت همیشه یه محمد می گفت صد تا محمد میزد بیرون گفت فردا م میره دادگاهه
خانما چه کنیم از خر شیطون بیاد پایین نوه داره نتیجه داره به خدابابابزرگممم خیلی خوبه دسته بزن نداره خرجی میده هدیه های گرون مامان بزرگممم خوب بود ولی نمی دونم چرا از سفر برگشته عوض شده
چه کنیم