سلام بچه ها من بین بچه ها ساده و یکرنگم اصلا ابدا دروغ و لاف در کار بنده نیس ـ
مامانم همیشه میگه تو مثل بز هستی میخاد من حرف ببرم و بیارم میخاد من غیبت کنم
من شخصا ازغیبت ب دورم و از غیبت کردن متنفرم ازراین ک پشت سر کسی حرف بزنم متنفرم ـ مامانم دلش میخواست من کسی باشم ک مدام پر چنه ای کنم شب روز ـچند سالی بعد طلاقم کنارش بودم زیاد کلام نکردم ـ
با یه بدبختی با دخترم میگذردندم
ولی در عوۻ دخترم بازی گوش و حرف میزنه ولی من ب جای خود حرف میزنم
چندماههه ازدواج مجدد کردم نزدیک دو ملیون هفتصد ازرمامانم میخام
داداشم میگه ازرمامان بگیر مامانم میگه از داداش بگیر
کلن مامانم بد حسابه
مجددد ازش دویس هزاررتومن پول میخام زده زیرش ک من پولتو دادم
حتی با ابجی بزرگممم چنینه حساب کتاب درستی نداره اره من محتاج دویس هزاررتومن هستم دوستان 😢
حالا گوسفند کشتع سه بار بهش گفتم مامان گوسفنددکشتی برام پاکت گوشت ندادی میگه وای فکنم تمون شدع همه خورده شده و فلان ....ـ
ـمن اصلا محتاج یک تیکه گوشت نیستم ولی ابجی بزرگم بهترین زندگی داره یک شوهر داره دورش میگرده شب روز خونه بابام هست واسه شام
و مامانم براش ران بزرگ گوسفند رو داده البته (شوهررابجیم گوسفند رو کشته)
سه بار گقتم بده اهمیت نداده
یکی ازرابجی هام با شوهرش به مشکل بر خورده و گرنه ب اون سری ب دستش میرسوند
ـ گفتم این نذری هست باید نذری رو خودت ب دستم برسونی ن این که التماس کنم بهم نذری بدی
خیلی زشتع حالا خدارشکر با ازدواج دومم حالم خوبه ولی یک دقی دارم تو گلومممممم بازم میگم خدا هست
خیلی خیلی کینه دارم از مامانممم خیلی ــ