سالهای قبل از طلاق خواهرم
روزی که جهیزیه اش رو میبردن
شب هایی که خونه مادربزرگم جمع میشدیم و من چقدر احساس خوشبختی میکردم ک خواهرم عروس داییم شده و تو همین حیاط کنارمونه.
شبی که تو حیاط مادربزرگم حلیم زدیم.
شب عروسی خواهرم
شبی که مادربزرگم از مکه اومد.
زیاده بخوام بگم
از بیست سالگیم که خواهرم زمزمه طلاق رو سر داد زندگی منم نابود شد.