اصلا نمیخوام بهش فکر کنم ، فکر میکنم میخوام بشینم زار بزنم ، نباید گریه کنم چون باردارم ، دخترمم غصه میخوره میبینه دارم گریه میکنم
همه چی قاطی پاتی شده
بابام معلوم نیست تا کی بستری باشه
امشب مثلا سالگرد عروسیمونه ، ولی شوهرم رفته برای خونمون وسیله بگیره و به بابام سر بزنه و تا فردا نمیاد
از اون طرف دخترمو دارم از پوشک میگیرم
از یه طرف داریم خونه مونو بازسازی میکنیم کلی وسیله میگیریم دارم دیوونه میشم از هزینه ها
از یه ور کلاسام و سروکله زدن با بچه ها و باید سطح انرژیمو بالا نگه دارم
چرا این ماه صفر لعنتی نمیگذره واقعا ، از روز اول محرم ما داستان پشت داستان داریم