خانوادم هیچ وقت دوسم نداشتن
انقدر کتک و بدبختی کشیدم
مادرم خاست مجبورم کنه تو ۱۸ سالگی صیغه یه مرد زن دار پولدار پیر بشم ک پوعدار بشم بعدا با یک پسری فرار کردم ازدواج کردم از ترس مادرم
بعد بدبختی های جدید دوتا بچه دختر دارم شوهره ام دید خانوادم منو اندازه اشغال هم ارزش ندارم براشون هر بلایی سرم اورد خیانت هرزگی کتک گرسنگی
اخرم ول کرد رفت من موندم دوتا بچه و بی پولی خودکشی کردم مادرم اومد ک آی دیگه ما پشتتیم فلانیم دوروز بعد گفت بچه هات بی پولی میکشن برو سر کار اونم چه کاری نظافت خونه مردم