من تیپم ساده اس چادر سرمه ،هیچ حرفی با برادرشوهر نمیزنم .اون ده سال از شوهرم بزرگتره ،زن و بچه داره،حس میکنم نگاهاش روم سنگینه ،حس میکنم هر چی هم که می گذره بدتر میشه،ما رفت و آمد باهاشون نداریم ،عید به همین خاطر خونشون نرفتیم و من اخلاق مزخرف جاریم رو بهونه کردم و نرفتم .گاهی خونه مادرشوهر میبینیمشون ،جدیدا سعی میکنه با من تو آشپزخونه تنها بشه،اتفاقا چند روز پیش که مهمون خونه مادر شوهرم بودیم آقا کارکن شده بود بعد شام داشت بشقاب ها رو می آورد و من داخل آشپزخونه تنها بودم ،سریع پریدم تو اتاق پیش بچه ها،انگار میدونه من تک آشپزخونه چادر سرم نیست از قصد میاد بعد هم یه لبخند زشتی میزنه،اینکه نگاهاش و کاراش داره بدتر میشه نگرانم میکنه