هفت هشت سال پیش یه آقایی (از فامیل) به من علاقه مند شده بود و علاقش ابراز کرد پسرخوبی بود
هیچ چیزی بین ما نبود دوست نبودیم من اهل دوستی نیستم
بعد چند سال که درسش تموم شد و...اومد خواستگاریم
من رد کردم چون فامیل بود و اینکه احساس خاصی بهش نداشتم
دو سال از خواستگاری گذشت... یه مدتی بود باخودم میگفتم پسر خوب اصلا نیست اونم پسری که دوسم داشته باشه
تصمیم گرفتم یک جوری از یک طریقی بهش برسونم که من نظرم عوض شده ولی دقیقا همون موقع خبر نامزدیش اومد
الان اون ازدواج کرده... اما من مجردم گاهی اوقات میگم چه خریتی کردم
خصوصا این روزا که حسابی تنهام و هیچ خبری نیست نه ازدواجی نه عشقی